عالمی دارند آدمها
به دنیایی می آیند
در باوری مبهم
بر رگها ویراژ
و با قطار نخاع به شمال می روند
نماز می خوانند
در مسجد قلب
و در رستوران شکم ، عاشق
با دستها راه
روی موها خانه می سازند
از پیری می افتند
و از چشمها می میرند ...
قطار گرگان ـ پل سفید
۱۰/۱۱/۱۳۸۷
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:26  توسط روح اله تمسکنی
|
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:41  توسط روح اله تمسکنی
|
بستر چمن
هرگز باورمان نکرد
ای اسب وحشی من...
------------------------------------
کودکی را آبستنم
مرا باور کن
شوهر زمستانی ام
------------------------------------
ردپای برف را پاک کردی
کودک سر به هوای من
باران...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:27  توسط روح اله تمسکنی
|
چشمهایت
چشمهایت
چشمهایت
چه در زندان باشم
چه در مریض خانه
به دیدنم بیا !
چشمهایت
چشمهایت
چشمهایت
سرشار از خورشیدند...
(ناظم حکمت)
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:36  توسط روح اله تمسکنی
|
در آسمان سفید
شب
تک خال سیاه
تنت
همیشه روشن است...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:30  توسط روح اله تمسکنی
|
با سلام
دوستان شرمنده دیر به دیر به روز می شوم،دانشگاه و دوری از دیار بالاخره مشکل آفرینه...
هر چند این گونه مشکلات مانع از ادامه کار نخواهد شد.
دوستارتان
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:25  توسط روح اله تمسکنی
|
آگهی تسلیتم را
در پر تیراژترین
روزنامه عاشقی
چاپ کرد...
=====================
غصه هایم را کاشتم
اما باز هم
اسم تو در آمد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 1:6  توسط روح اله تمسکنی
|